عشق بی حاصل

شعله ور اي عشق رسوا آمدی تا من بسوزم

روزها بود که همش بدبیاری های زندگیم رو با خودم میشماردم

البته از حق نگذریم این اواخر آمارش دیگه از دستم در رفته بود

و البته بزرگ ترین بد بیاری زندگیم رو شاید شما رقم زدی

آره با خودتم

تویی که میدونم دیگه حتی نام و نشان وبلاگ حقیرانه من رو هم فراموش کردی

چون میگن یه طرفه به قاضی رفتن خوب نیست  پس اجازه بده از زبون شما هم چندجمله بگم

با خودم فکر میکنم اگه یه روزی این جمله رو میشنیدی حتما با خودت میگفتی برو بابا خودت که نه، حتی فکر کردن به تو شده بزرگ ترین کابوس زندگی من  حالا داری منو متهم میکنی به اینکه سکه بدبیاری بختت رو من به هوا انداختم؟!!

بگذریم

چی میگفتم؟

آها از سرشماری بدبیاریام میگفتم

آره خلاصه  آخر بدبیاری بودم

بودم؟

یعنی حالا نیستم؟

یعنی چیزی عوض شده؟

نه

هیچ چی عوض نشده

نه من عوض شدم نه تو

من همون یه دل که نه بلکه صد دل باخته ام

و تو همونی که به قولی

"تو همانی که برانی چه برنجم چه نرنجم"

ولی

توی همین افکار بودم که یه هو یاد یه جمله از خودم افتادم

یادمه میگفتم

کاش یه روز برسه که هیچ کس دورو ورم نمونه

همه به یه بهونه ترکم کنن

و این یعنی

اولین شرط برای رسیدن به معشوقی که همه فقط لاف عشقش رو زدن

و در این لحظه از ته دل صداش بزنم

همه چیز درست پیش رفته بود

تنها شده بودم

تنهای تنها

و حتی  بازم تنها تر

اومدم از ته دل داد بزنم خداااااااااااااااااااا

اما غافل از اینکه یه بامرام همه دل منو به غارت برده بود

دیگه دلی نمونده بود

آره آش رو با جاش برده بودن

و این شد که یه غفلت همه رشته های منو پنبه کرد

امام علی(ع) میگفت مصیبت زده میخوابه اما غارت زده خواب نداره

این حدیث رو من باگوشت و پوست خودم حس کردم

حالا باید چی میکردم؟

هر چقدر التماس کردم این آدم با مرام رو نتیجه ای نداشت که نداشت

کلا خودش رو عرب کرده بود

اصلا میگفت دل چیه؟

راستی دل چیه؟

اگه میخوای بدونی دل چیه این مطلب خودم رو بخون

لینک دل شناسی

خلاصه

درد غارت زده را من دانم

                       نه کسانی که از آن بی خبرند

جونم برات بگه اونقدر  این در و اون در زدم تا اینکه

از درونم

از همون جایی که یک روزی مکان و جایگاه دل بود

ندایی شنیدم

صدایی رساتر از هر آنچه که تاکنون شنیده ام

میگفت

گر چه این دل را به یغما برده اند

خون دل را سهم ما آورده اند

و البته زیادم بی ربط نمیگفت

اگر دل را در حکم صدف ببینیم

خون دل همچون لعلیست که  ارزش صدف دل رو بالا میبره

چیه لابد الان فکر کردی بی خیالت شدم؟

اگه اینجوری فکر میکنی بگم

صد درصد در اشتبــــــاهــــی

آره خون دل رو به درگاه باری تعالی بردم

و البته خدا رو نزدیک تر از اونی دیدم که فکرش رو میکردم

حتی از رگ گردنم هم نزدیکتر

و البته ناگفته نماونه شکوه های زیادی از تو که دلم رو غارت کردی پیش خدا کردم

و در جواب فقط گفـــتــــــــــ

تـــــوکـــلـــــتــــــــــــــــ  عــــلـــی الـــــــلـــــــه و کفــــی بــــــالـــلـــه وکــیــــلـــا

گفتم یعنی چه

گفت یعنی دل با دلستان را  به تو باز میگردانم

گـــــفتم چگونه؟

وَ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی اْلأَرْضِ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحیطاً

حال من هم همچون تویی که احتمالا با خوندن این متن علامت تعجب تمام وجودت رو فرا گرفته منتظرم تا ببینم چگونه خدا به وعده اش عمل میکنه

و البته اینو هم من بگم که

ان الله لا یخلف المیعاد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 21:42 توسط سط| |

اگـــر نمی طلبی رنج نا امیدی را 

       زدوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو میبرد حریصان را

       ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

                                      ((رهی ))

سلام

نمیدونم چی شد که یه هو این دو بیت زیبا از رهی باعث شد تا مطلب جدیدم رو در همین زمینه بنویسم

لابد میگی خیلی خنده داره که از مطالب عاشقانه به نوشتن مطالبی با موضوعات اخلاقی و پند و اندرز روی اوردم

دوست دارم جوابت رو با این دو بیت از سعدی بدم

روزی به دلبری نظری کرد چشم من

        زان یک نظر مرا دوجهان از نظر فتاد

عشق آمد آنچنان به دلم در زد آتشی

       کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

آره این شرح حال عاشق شدنم بود اما یه چهار بیت دیگه  از سعدی رو گوش کن(یعنی بخون)

آنان که به گیسو دل عشاق ربودند

        از دست تو از پای فتادند چو گیسوی

تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد

          سر بر نگرفتم ز وفای تو ز زانوی

بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل

         کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی

عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد

       گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

آره دیگه

معنی آتش زیر خاکستر رو میدونی چیه؟

نمیدونم چرا وقتی میگن آتش زیر خاکستر همه فقط به لفظ آتش توجه میکنن و هیچ کسی محلی از اعراب برای خاکستر قائل نمی شوند

آره من همون خاکسترم نه آتش زیرش!!!!

خیلی دلم برا اون خاکستری میسوزه که هیچ کس به حسابش نمیاره

و حتی آتیش ناپیدای زیرش رو میبینن ولی این بیچاره رو .....

خب کسی نیست بپرسه که این خاکستر از اول خاکستر بوده، یا برا خودش درختی تنومند بوده و همون آتیش ناپیدایی که الان در زیر این خاکستر پنهان شده به این روزش انداخته

اصلا این آتیش از جا پیدا شد؟

آره امروز گیر سه پیچ دادم به سعدی آخه این بنده خدا خیلی خوب توضیح داده که این آتیش از کجا اومده

شمع وش پیش رخ شاهد یار

           دم به دم شعله زنان میسوزم

سوختم گرچه نمی یارم گفت

         که من از عشق فلان میسوزم

خلاصه گفتم که بدونی اگه فکر کردی که یه هو عشق من از بین رفت کاملا در اشتباهی

میدونی علت اینکه اینچنین فکر کردی اینه که منم مثل اون خاکستر اصلا به چشمت نمیام

نه خودم نه عشقم

خب دیگه بریم سر همون شعر رهی که از اول همین مطلب نوشتمش

شعر در مورد بدی و مذمت طمع ورزی

آره همه میدونن کار خیلی بدیه

پس فکر کنم دیگه نیازی به توضیح نداره!!!!!!!

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 21:21 توسط سط| |

امام علی (ع) :خداوند به حضرت موسی وحی فرمود :ای موسی سفارش مرا در مورد چهار چیز بخاطر بسپار :1.تانفهمیدی که گناهانت را آمرزیده ام به گناه دیگری مپرداز 2.تا ندانی گنج های خزائنم تمام شده غم روزی مخور 3.تانبینی ملک و پادشاهی من از دست رفته به دیگری امید مبند 4.تا مرده شیطان را نبینی از مکرش ایمن مباش.

نمیدونم چی شد یه هو دلم هوای سخنان درمان بخش مولامون افتاد

همون کسی که حتی بزرگترین مخالفان و دشمنانش نظیر امروعاص هم در وصفش سروده هایی دارن

همون کسی که پیامبر در موردش گفت من شهر علم هستم و علی درب این شهر است

راستی چه  کسایی از طریقی غیر از در وارد شهر و خانه میشوند

در بین این ۴ سفارش که در این حدیث قدسی نقل شده است ۲تای وسطی به دنیا مربوط میشوند

میگم همه ما میدونیم همه چیز وابسته به اراده و خواست خداست

ولی چرا از غیر او میخواهیم؟

چرا جمله این مرکز مجهز به دوربین مدار بسته است بیشتر از جمله عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نکنیم اثر داره؟

و چرا.....

همه و همه اینها ناشی از نبود یقینه؟

همون یقینی که حضرت امیر میفرمایند اگر تمام پرده ها هم فرو بریزند نه یک ذره بر یقین من افزوده میشود و نه یک ذره از آن کم میشود

یه مثال ملموس بزنم تا با یقین بیشتر آشنا بشیم

آدم اگه نزدیکترین فرد و نزدیکترین کسش هم فوت کنه حاضر نیست تنهایی یک شب درکنارش بخوابه ولی اون کسی که نگهبان غسالخونه هست یا همون مرده شور شب در کنار چندین جسد که هیچ کدومشون رو هم نمیشناسه میخوابه

میدونی چرا؟؟

چون به این یقین رسیده که دیگه از اینا کاری ساخته نیست

ما هم میدونیم از مرده کاری بر نمیاد اما به یقین نرسیدیم!!

برای همینه که امام سجاد(ع) میفرمایند که خدایا روا مدار روزی خود رو از کسی که اون خودش از تو روزی میگیرد طلب کنم

اما یک فرق اساسی بین این سخن حضرت زین العابدین و من نوعی که این رو میخونم هست و اون اینه که اون حضرت با یقین کامل این دعا رو میکنه و من فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشم میگم

والبته تنها پادشاهی که دارایی اش با بخشش کم نخواهد شد ذات حق تعالیست

به قول سعدی:

خداوندا گر افزایی بدین حکمت که بخشیدی

         مرا افزون شود بی آنکه از ملک تو کم گردد

وبه راستی مهربان تر از او کیست؟

همانی که حتی از مادر هم مهربانتر است

و ما به این مهربان یقین نداریم

که اگر داشتیم مانند آیت الله قاضی و بزرگان دیگر همه را رها میکردیم و فقط به او دل می بستیم

نه اینکه در ظاهر بگوییم فقط خدا و در باطن به همه امید ببندیم به جز او!!

و این همان ریاهست!

و چه کارها که اگر حتی یک کودک خردسال ما را در حال انجام آن میدید از ارتکاب به آن خودداری میکردیم اما از دیدن خدا غافل بودیم و شاید پرده پوشی های مکرر آن بزرگوار ما را این چنین گستاخ ساخته است

والبته من خودم که روی ستاریتش خیلی حساب باز کردم

و برای اینکه به فکر فرو برویم اگر اهل تفکر هستیم همین یک آیه (الم يعلم بان الله يري):(آيا نمي دانست كه خدا او را مي بيند؟) کافیست

اگر اهل معرفت بودیم این جمله از هزاران دوربین مداربسته بیشتر میتوانست از انحراف ماجلوگیری کند

ولی تقصیر خدا چیست که من کر و کور هستم؟

او هدایت کرده،حال اگر من به مسیر هدایتش نروم گناه او چیست؟

باز به قول سعدی:

گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست؟

                     گر نامه رد کنند گناه رسول نیست

وامان از اختیار

امان از اختیاری که مرا از حسین جدا کند

و امان از اختیاری که مرا مقابل حسین قرار دهد

و خدا نیارد آن روز را که با اختیار، با همان چیزی که خیلی از بزرگان به وسیله آن اهل سعادت شدند ،من اهل شقاوت شوم

و البته خدا بزرگ است و مهربان

و او کسی است که من اورا با نام "یا رازق الطفل صغیر و یا راحم الشیخ الکبیر" میشناسم و صدا  میکنم

پس به خدا پناه میبریم و بر او توکل میکنیم که لسان الغیب میگوید:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

               راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 23:32 توسط سط| |

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

                     آیا شود که  گوشه چشمی به ما کنند؟

وعجب روزگاریست

بسیار عجیب

نه خبر از نظر است و نه گوشه چشمی

روزگار عوض شده دیگه

و ملال آور تر از هر چیز دیگه اینه که از کسایی که انتظار داری یه هو نا امید بشی

و ناامیدی،گناهی نابخشودنیست!!!!

بی خود نگفته اند که در نا امیدی بسی امید است!!!

اما اینکه شب سیه را پایانی باشد، سپید بحثی دیگر است

اصلا پایان پذیرفتن شب سپید خودش محل تردید است

آخه روز روشن پیش چشمان کسی که دلش از همه چیز گرفته و هیچ روزنه ای در دلش نیست تیره تر از شام دیگران است

بالاخص اگه اون فرد کسی مث من باشه که همه ازش انتظار دارن در اوج درد و غم و اندوه چهره بشاشش رو ببینن

اصلا همه فکر میکنن من با اون چهره پر از چروکهای ناشی از لبخندبا واژه درد و غم بسیار بیگانه ام

ولی چه میدانند که آتشکده یی در این دل به پاشده که در مقابلش آتشکده هایی که در آن آتش مقدس زرتشت نگهداری میشد، اخگری بیش نیست

شاید شب با آن همه سیاهی که در درون خود دارد بتواند به روز روشن تبدیل شود ولی بعید است که دل من لحظه ای خالی از غم بشود

بقول رهی:

سیاهی از رخ شب میرود ولی از دل

                    نمی رود غم دیرینه ای که من دارم

تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز

                  زبانه می کشد از سینه ای که من دارم

وچه آزار دهنده است برسینه آدمی فشاری فراتر از طاقتش آورند و دهانش را ببندند تا فریاد نزند

و چه بلنداست صدای فریادی که از شکستن استخوان های چنین آدمی به گوش میرسد

آنچنان فریادی بلند است ،که از محدوده شنوایی آدمی فراتر است.

تازه فهمیده ام که چرا حیوانها از من فرار میکنند!!

آری تاب و تحمل شنیدن چنین صدای مهیبی را ندارند

و اما معمایی در ذهن من شکوفه زده است با هزاران گلبرگ از علامت سوال؟؟

وتو ای بی خبر از این همه درد که مرا در سینه می آزارد شاید بدانی پاسخ آن را

شاید و فقط شاید

سوال من این است که چگونه این فشار عظیم را که حتی جانوران از شنیدن صدای حاصل از خورد شدن استخوانهای تحت این فشار گریزانند قلب من در سینه تحمل می کند.

و بالاتر و مهم تر از این سوال این است که تا کی تحمل خواهد کرد

و اما

داغی بسیار سنگین تراز آنچه را که شرح دادم در دلم ،مرا میسوزاند

داغی از نوع هجران

و داغی از نوع فراق

و داغی با بوی فراموشی

و تو ای آنکسی که

غایبی حاضر

موجودی  موعود

و نا امیدی را امید

وتو که همه اینها هستی

و حتی فراتر

از تو میسوزم

از تو

و نمیدانم چرا همه سخنانم را رهی با اشعارش تکمیل کرده است

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

               مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

                شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

                 غم نمیگردد جدا از جان مسکینم هنوز

واما

اگر جسارت کرم مرا ببخش

که بر کرمت بسیار امید بسته ام

و ناامیدی از درگه تو 

که همان درگه حاجت الحاجاتیست که مادر فروغ فرخزاد در اول و آخر نمازش صدایش میکرد

بسیار ویرانگرتر از هرچیز دیگریست که در ذهن آدمی خطور کند

پس مرا ناامید مکن

ای فراتر از امید

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 22:22 توسط سط| |

رسم براین است آدم ها پس از هر سفری در مورد خاطرات خوب و بد اون سفر می نویسند

من هم بنا داشتم در مورد سفری که به مشهد مقدس داشتم بنویسم

اما از چه ؟

از چه بنویسم؟

از در و دیوار و همه اون چیز هایی که همه جا وجود دارند بنویسم؟

یااز .......

خلاصه بگذریم

اصلا از همون در و دیوار مینویسم

راستی زمانی که رفتم داشتند مسجد گوهر شاد رو تعمیر میکردند البته هر چقدر تلاش کردم نتونستم کارگرها رو ببینم آخه دور محل رو با حصار پارچه ایی پوشونده بودند و نمیشد کسی رو دید

نمیدونم شایدم از همون موقع که اون کارگر مسجد گوهر شاد بچه ی در حال سقوط رو نجات داد و در بین آسمون و زمین معلق نگهش داشت این کار رو کردن

ولی کار خوبی نکردن که جلوی دید اون کارگر رو بستن تا نکنه بخاطر نجات دادن جون یه نفر چند ثانیه از کار دست بکشه!!!

البته نمیدونم اون کارگر اگه یکی مثل من رو هم که در حال سقوط هست رو میدید باز هم میتونست نجاتش بده؟

آخه سقوط مادی با سقوط معنوی تومنی دوزار فرقشونه!!

اولی از اسب میوفته و دومی مث من از اصل!!

نمیدونم شایدم میتونست نجاتم بده

شایدم نه

خب دیگه اگه میتونست ویا اگه نمیتونست، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دادند به مهر تا منی رو که در حال سقوط هستم رو نبینه

خدا رحمتش کنه

داشتم میگفتم الحمدلله تا دلتون بخواد در و دیوار و صحن و سرا دیدم ولی .....

ها ولی چی؟

میدونی یاد یه داستان از حضرت موسی افتادم

یه روز یه نفر پیش حضرت موسی اومد و گفت به خدا بگو یا حاجتم رو میدی یا آبروش رو میبرم

موسی هم وقتی به کوه طور رفت برای عبادت خدا گفت چرا حرف بنده ام رو به من انتقال نمیدی؟ موسی گفت: خجالت می کشم حرف اون مرد رو بگم

 خدا گفت: برو بهش بگو حاجتش رو دادم ولی ازش بپرس چطوری میخواست آبروی من رو ببره؟

موسی برگشت دید اون مرد رو خاک ها افتاده و داره گریه میکنه گفت خدا گفته چطوری میخواستی آبروی من رو ببری؟

 مرده گفت: دست راستم رو قطع می کردم و تو دست چپم می گرفتم و به همه می گفتم که این دست در خونه ی کریم رفته و خالی برگشته........

خب لابد میپرسی ربطش چیه؟

اینم بگذریم......

البته یه چیز بگـــــم همین که امام رضا اجـــازه دادن یکی با رزومه درخشان من!!!! بره و همون آجر و خشت و در و دیوار ها رو ببینه نشون دهنده کرم و بزرگی اون آقاست

ولی خب چیکار کنم

انقدر از کرم این آقا شنیدم که دیگه طمع ورم داشت و یه لحظه منتظر کشف و شهود و ..... شدم!!!!

البته اگه اینطور هم میشد جای تعجب نداشت

به من نگاه نکنید به کرم صاحب خونه نگاه کنید

ما که نمک پرورده این آقا هستیم شما رو نمیدونم

و البته عجب آدم نمک نشناسی هستم .

نمیدونم چیه هر کی مث من نمک این آقا رو خورده و نمکدون رو شکونده بازم آقا کرمش رو کم که نکرده هیچ ، بیشترهم عنایت کرده

اصلا فکر کنم این رفتار آقا ارثیه

نمونش امام حسن مجتبی(ع) که یارو از شهر دیگه میومد جلو همه بهش فحش میداد و وقتی که غروب میشد امام میرفت بهش میگفت امشب توی این شهر غریبی و جایی نداری بیا خونه من فردا دوباره بیا همین کار امروزت رو ادامه بده

قربونش برم

میگن با کریمان کارها دشوار نیست

آره همین که آقا عنایت کردن و اجاز دادن منی که نفس هام هم آلوده به گناه هست وارد حریم پاکشون بشم نشون دهنده بزرگیشونه

و

 بایــــــــد ازشـــون تشکـــر کنـــم

و دوس دارم یه دعا کنم

خیلی نفس داره بهم فشار میاره که برا خودم دعاکنم

آخه حب ذات یه چیز طبیعیه دیگه

ولی با دلی  شکسته که شبیه همون گلدون خالی پر ازخاطرات ترک خورده قیصر امین پور شده یه دعا میکنم که همه چیز داخلش باشه

تو هم آمینش رو فراموش نکنی

اللهــم عجــــــل لولیــــک الفــــرج 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 1:32 توسط سط| |

اینم جدیدترین غزلی که گفتم تقدیم به تو

بگذار تا بمیرم، زین درد بی نهایت

      زین ناله و فغان و، یک آه پر زحسرت

تاکی صدا نمودن؟،خداخدا نمودن؟

              اوراجواب ندادن، براین همه شکایت

ترسم که روز محشر، چون سینه ام شکافند

            یکباره رخت بندد، از اهل حشر طاقت

از دشمنان خیانت، راحت توان پذیرفت

   سخت است قبول کردن، زین را زدوست راحت

از ناله و فغانم ،اهل جهان حزینند

               بیم است مرا برای ،بالا نشین جنت

خوش گفت مولوی که ،؛: تنها مرا رها کن

       چون از شرار آهم ، سوزد زسر به پایت

رو سر بنه به بالین ،دیگر به من میاندیش

       اندیشه بر منت هست، بدتر زهر جنایت

ای کاش مرده بودم ، این روز را ندیدم

          از همدلان به جای ،همدردیم شماتت

اری به خیر ای دوست ،بهر شما اما

           دیگر مهم نباشد،از بهر من سلامت

(س ــــــــ ط)

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 1:45 توسط سط| |

دنیایی که ما در اون زندگی میکنیم همش بر اساس بازتاب بنا شده

یه مثال بزنم

ماه رو که شب میبینی همونطور که میدونی از خودش نوری نداره و بازتاب نور خورشیدیست که به طرف زمین گسیل میکنه

البته اگه بخوایم وارد جزییات بیشتر بشیم میبینیم خورشید هم نورش قائم به ذات نیست

هیچ موجودی ، موجودیت خود را از خود نگرفته است

همه هستی خود رو از موجودی که بی نیاز است گرفته اند(الله الصمد)

موجودی که هیچ آفریننده ای نداشته و رابطه پدر و پسری با هیچ کسی نداره(لم یلد و لم یولد)

البته این موجود بی نیاز که حدیث جلال و جبروتش رو بسیار شنیدیم هم بی نصیب از تهمت ها و افترا های مردم بیکار این دوره و زمونه قرار نگرفته(دیگه خدا به داد ما برسه)

یکی او را پدر خوانده و دیگری شریک برایش قائل شد

خب بگذریم از این حرفا

آره داشتم میگفتم همه چیزهایی که ما داریم تماما قرض گرفته شده از اویند

حالا چه چیزهای ملموس و چه غیر ملموس

چه مادی و چه معنوی

و البته بالاترین و ارزشمندترین سرمایه ای را که آدمی از آن ذات بی همتا عاریه گرفته است چیزی نیست جز

عشق

عشقی را که تعابیر متفاوتی از آن کرده اند

از علاقه شدید قلبی گرفته

تا

حسی عجیب که در درون من شعله میکشد و ذره ذره در حال آب کردن من است

آری حتی این عشقی هم که به تو دارم انعکاس از عشق به خالق است

حال باید پرسید اگر انعکاس یک عشق چنین مرا حیران کرده است خود آن عشق چه خواهد کرد

والبته بسیارند که از این سرمایه با عظمت خدادادی بی نصیبند

ودر این غروب روز هشتم ماه رمضان خدا را به بزرگی هشتمین ولی خود سوگند میدم که ما رو در اون نور حقیقی خود فانی کنه

آره

بهتره بکشیم ناز کسی تا به همه ناز کنیم

و اما برای رسیدن به منبع نور باید مسیر انعکاس اون رو پیمود

آره برای من مسیر رسیدن به اون ذات بی همتا تویی

خود خود تو

بدون هیچ پیش شرط و بدون هیچ اگر و اما

ومیدانم اگر قرار بود خدا اجازه رسیدن به منبع عشق خود را به من ندهد هیچ انعکاسی هم از این نور مطلق به من نشان نمیداد

خب دیگه نزدیک افطاره

هرچند به قول رهی:

اثر زناله خونین دلان گریزان است

زناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

اما من نمیدونم چرا دوست دارم امشب به این شعر از معینی کرمانشاهی اکتفا کنم که:

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

 ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد         

سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود         

به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق   

آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع        

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب         

بنشـیند بَرِگل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی         

دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم         

در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی         

جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم         

بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

و از خالق خود برای مستدام ماندن انعکاس عشقش که من آن را در وجود تو میبینم دعا کنم

آمین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 20:31 توسط سط| |

عجب حکایت درد آوری شده وضعیت من

از یک طرف یه دل نه ، صد دل بهت بستم

از طرف دیگه نمیتونم بمونم یا بهتره بگم نمیزارن

لابد میپرسی کی نمیزاره؟

بهتره بپرسی به جز خودت که با موندنت موافقه؟

زمین و زمان میگن باید برم

توی اینکه باید برم شکی نیست

اما یه سوال از خودم دارم

چطور برم؟

آخه دلم بدطوری گره خورده بهت میترسم با رفتنم این زبون بسته تکه پاره بشه

اما فدا سرت

اصلا دلی که ارزش موندن نداره همون بهتر که تکه تکه بشه

احتمالا حکایت اون پیرمرد یخ فروش رو شنیدی که غروب ازش پرسیدن یخ هارو فروختی؟

گفت نه اما تمام شد!!!

یه همچین حکایتی داره این دل بی نوا!!

همه چیز تموم شد الا

الا چی؟

بزار با یه بیت ادامه بدم

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

        یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

همه گیر من اون مصرع دوم این بیته

چون نه تن به جانان رسیده و نه این جان ناقابل من از تن رمیده!

نمیدونم

ولی یه حس عجیبی

یه چیزی شبیه یه الهام

بهم میگه بزودی شاید قراره یه اتفاقی بیوفته

اتفاقی به زیبایی لحظه ی غروب خورشید

اتفاقی به بزرگی بیستون

اتفاقی شبیه پریدن یه پرنده پر شکسته

چیه پریدن یه پرنده پرشکسته محاله؟

آره محاله

ولی خدارو چی دیدی

شاید پرید

آره خدای ما هم برای خودش خداییه دیگه

شاید مثل خدای خیلیا قدرت نمایی نمیکنه

ولی چیکارش کنم

من همین یه خدارو دارم

اصلا مشکل تک خدایی بودن همینه

وقتی ازت رو برگردونه دیگه برات خدایی نمیمونه که بری سراغش

دیدی بعضیا خیلی موفقن؟

فکر کنم اونا چند تا خدا دارن!!

خب من وقتی میگم قل هوالله احد چطور میتونم برم سراغ خداهای دیگه!!!

ماییم و همین یه خدا

که البته ناگفته نمونه فکر کنم قدرتش از کدخدای ده شما که الان دیگه بهش میگن رییس شورا بیشتره!!

هرچندکد خدای ده شما تازگیا رفته درس خونده و دانشجوی دکتراست

ولی به کارکشتگی خدای من نمیرسه

آخه بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

کدخدای ده شما فکر کرده با گرفتن مدرک دکترا میشه برای ساکنین ده، خدا

ولله مقصرم نیست وقتی که بیسواد بود شد برا خودش کدخدای یه ده به بزرگی ده شما

حالا اگه دکترا بگیره دیگه حتما ترفیع درجه پیدا میکنه!!

ولی خدای من از همون اول خدا بود

حالاخداییش نمیدونم مدرکش چیه

یا چند تا مقاله آی اس آی داره

ولی وقتی پیرمرد همسایه ما مرض لا علاج گرفت که حتی فوق تخصص ها جوابش کردن این خدای ما درمونش کرد

تازه ازش زیر میزی هم که نگرفت هیچ حتی دست مزد هم ازش نگرفت

آره خدای با خداییه

اما این خدای باخدای من به تازگی مواجه شده با یه رقیبی به نام کد خدای ده شما که داره مدرک دکتراش رو هم میگیره

حرف این کدخدای ده شما توی ساکنین ده از حرف خدای ما که بروی بیشتری داره

اما زورش رو دیگه نمیدونم

آخه قبلا توی ده ما یه کدخدا بود خیلی آدم ظالمی بود

یه روز صغرا خانم(همسایه ما) که این کدخدا زمیناش رو به زور از دستش درآورده بود رو کرد به آسمون و گفت:خدا به زمین گرمت بزنه

چند روز از این ماجرا نگذشته بود که کدخدای ده ما وقتی که برای تفرج به کوه رفته بود از یه صخره افتاد پایین

حالا هرچند اون موقع زمستون بود و به زمین گرم نخورد

ولی لااقل به زمین سرد که خورد!!

 ناگفته نمونه از وقتی که کدخدای ده ما افتاد و مرد وضع مردم ده ما خیلی بهتر شد

اما اوضاع کدخدای ده ما با کدخدای ده شما متفاوته

کدخدای ده ما سوادش در حد اکابر بود و کدخدای ده شما در گیر پایان نامه دکتراش هست

راستی موضوع پایان نامه دکترای کدخدای ده شما چیه؟

بگذریم

حالا دیگه باید منتظر موند ببینم خدای ما از پس کد خدای باسواد ده شما بر میاد یا نه؟

اگه بر بیاد یقین دارم اوضاع مردم ده شما هم بهتر میشه

اما اگه دکترکدخدای ده شما بر خدای به مکتب نرفته من غالب بشه دیگه ساکنان ده شما باید منتظر کدخدایی باشن که تبدیل به خدایی ظالم شده است

خدا کنه این خدای من بتونه حریف دکتر کدخدای ده شما هم بشه

اگه زمین گرم نشد حداقل به زمین سردش بزنه تا شما هم نفسی راحت بکشید

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 19:48 توسط سط| |

این غزل رو که درتاریخ ۲۱/۴/۹۲ سرودم تقدیم میکنم به مخاطب غایبی که فکر نکنم اصلا این غزل رو بخونه

دیشب اندر خواب من خوش آمدی اما چه سود

                       خواب بود و خواب بودو خواب بود

نقشه ها با هم کشیدیم از پی عشق و جنون

                 لیک اما نقشه ها ، نقشی به روی آب بود

مست بودم از می ناخورده عشقت ، صنم

            من چه گویم همچو بختم جملگی در خواب بود

از کنار بسترم بوی شراب آید همی

            ساقیا احسن که این می ، زآن شراب ناب بود

بعد از آن خوابی که دیشب بر من بی دل گذشت

           آرزو کردم که ای کاش ،عمرمن در خواب بود

تا که بیرون آمدم از خواب دیدم ای دریغ

            روی زیبای تو جانا ،در حجاب خواب بود

خوش گذشت دیشب زدیدارت به من گرچه که صبح

                    عقل من زایل زآثار شراب خواب بود

تا قیامت سرفرازی میکنم از عشق تو

             گرچه تنها پاسخ این عشق ،اندر خواب بود

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 1:10 توسط سط| |

این غزل رومن

آره منی که سراسر بدی هستم

 فقط به عشق تو ،

به عشق تویی که همه خوبی هستی

سراییدم

نه امید رسیدن هست به دلبر

                 نه تابی تا که دل گیرم زدلبر

اگرنهی ام کنند عالم زعشقم

                   نخواهم زیستن بی یاد دلبر

چگونه برگزیند این جهان را

              هر آن کو دور ماند از کوی دلبر

که دوزخ را گزینم بر بهشتی

                    چو اندر آن نبینم روی دلبر

بگو با مدعی آخر چه دانی

               که دل آتش گرفت از هجر دلبر

همان آتش که از نی ناله ها ساخت

                 شراریست آتشین از عشق دلبر

نه نی داند که بر این دل چه رفته

                نه آگاهست از این غم خانه دلبر

که گر نی از جدایی شکوه دارد

                  کجا آتش گرفت ازداغ دلبر؟

ولیکن نیست باکی و هراسی

                اگر بر من رسد  از جور دلبر

چوهست اندر دلم این آرزو که:

                 برم جان را به قربانگاه دلبر

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 20:44 توسط سط| |

شاید اسمی روکه من برا وبلاگم انتخاب کردم باعث تعجبت شده

البته شاید

شایدم نه

نمیدونم

شاید به این اسم خندت میاد

شاید اصلا برات قابل هضم نیست

البته شاید

و فقط شاید

نمیدونم تا حالا عاشق شدی یانه؟

نمیدونم حال یه فرد عاشق رو درک میکنی؟

البته فکر نمیکنم تا حالا عاشق شده باشی

آخه حرفات بوی عشق نمیداد

چی؟

پس بوی چی میداد؟

خب معلومه دیگه

بوی معیار

حالا این معیار ها میتونست هر چی باشه

 البته به جز عشق

برا همین هم بود که گفتی حاضر نیستم برا عشقم هر کاری بکنم

آخه هنوز عاشق نشدی

قبلایه ترانه از معینی کرمانشاهی رو خوندم که توی اون می گفت:

الهـــی اگر عاشق شـود

روزی چو من دیــوانه اش کن

چو دیــوانه شد همــدرد من

در گوشه میخــانه اش کن

به غم یارش کن گرفتارش کن

تاز دل آهی کشد و اشکی بفشاند

تا چو من بر آتـش غم دل را بنشاند

خب همونطور که مشخصه توی این ترانه عاشق معشوق رو نفرین می کنه!!!!

خیلی برام سخته قبول این موضوع

نمی دونم شاید آقای رحیم معینی کرمانشاهی فقط نقش یه عاشق رو ایفا کرده

که البته خوب نتونسته حس و حال اون رو درک کنه

آخه چطور ممکنه یه عاشقی که همه ذکر و فکرش معشوقشه دست به نفرین برداره واز خدا بخوادکه آسایش کسی رو که همه وجود خودشه رو صلب کنه

خب شاید بپرسی چه ربطی به این موضوع داره؟

ربطش اینه که تو هم برای من دعا کردی که بدون تو خوشبخت بشم

عجب تناقضی داشت این جمله

فکر کنم  اسم آرایه ادبیش هم متناقض نمایا پارادوکس بود

آخه عزیز من چطور تونستی این دعا و شاید بهتره بگم نفرین رو بکنی؟

خب البته میدونم نمیخواستی منواذیت کنی

اصلا فکرنمی کردی ناراحت بشم

آخه گفتم که هنوز عاشق نشدی

واین دعا رو با همون معیار های خودت سنجیدی

آخه نمیدونم خوشبختی با معیار های تو چیه؟

خونه؟ ماشین؟ زمین؟ .......آسمون؟

اگه یه نگاه به دور و ور خودت بکنی کسایی رو میبینی که فکر کنم یواش یواش دیگه دارن به آسمون هم دست پیدا میکنن ولی به نظرت خوشبخت هستن؟

خب اگه منظورت از خوشبختی اینا بود که باید بگم ارزونی همون دور و وریات!!!

آخه اگه خوشبختی با اینا سنجیده بشه اونوقت خوشبختی نسبی میشه

و وای اگه این معیار ها جای عشق رو بگیره!!!

میدونی چی میشه؟

اونوقت همراهت ،همسرت، هم نفست فقط و فقط تا زمانی همراه، همسر و هم نفست میمونه که فردی با خوشبختی(پول)بیشتر به تورش نخوره!!! 

دیگه همون میشه که به قول خودت میشه خیانت!!!

آره عزیزم

به قول اخوان "هوا بس نا جوانمردانه سرد میشه"

و اون موقع ،

دیگه هوا حتی با بخاری مرسدس بنز sls amg 2014 هم گرم نمیشه چه برسه به بخاری ماشین ........

 چون دوست دارم اینا رو بهت میگم

چون عشقمی

و چون تو رو فقط برا خودت میخوام و نه معیارهای خودم

دارم اینارو میگم

من دیدم و مطمئنم تو هم دیدی کسایی رو که معیاراشون همینا بودن و بهشون هم رسیدن و آخرش وقتی که هوا سرد شد و دیگه هیچ بخاری و شومینه ای نتونست گرمش کنه از همه اینا و حتی از جون خودشون راحت دست کشیدن و خود کشی کردند تا بعدش یه عده بگن:

خوشی زیر دلش زده بود!!!

آره اونا هم اینا رو خوشبختی میدونن!!!!

اما راستی فرق بین این فرد خوشی زیر دل زده با اون فرد ناخوش چیه؟

آره فرقشون فقط همون مرسدس بنز روزای خوشه

وصدالبته با یه ویلا و اونم تا وقتی که یه ژیلای جدید داخلش نیومده

البته همه این تفاوت ها فقط از با سنگ محک معیارهای دورووریات بود

و اما با سنگ محک عشق

نه مرسدس بنز مدلsls amg 2014و نه ویلا های چندین هکتاری توی این سنگ محک ارزشی ندارن

آخه خداییش وقتی بخاری و شومینه ماشین و ویلایی نتونه هوای سرد روزای سخت رو گرم کنه چطور میشه انتظار داشت دیوارها و سقف اون بتونن گرمای زندگی رو حفظ کنن و از سرد شدن کانون گرم خانواده جلوگیری کنن؟؟؟!!

راستی یه سوال دارم

به نظرت اگه کسی که معیارهاش همون ویلاو غیره هست پس از تشکیل خانواده با کسی آشنا بشه که مثلا به جای یه ماشین .....یه دونه مازراتی کواترو پورته داشته باشه حتی برای ادامه دادن یا ندادن زندگی با همسر اولش فکر میکنه؟؟؟

خب حالا بازم به معیارهای عشق میخندی؟

یه چیز دیگه

استفاده از تجربیات دیگران فقط زمانی مفیده که دیگران اطلاعات غلط رو به عنوان تجارب ناب بهت قالب نکنن!!!

حواست باشه اونایی که از عشق بهره ای نبرده اند و خودشون فقط میدونن توی چه منجلابی دارن دست و پا میزنن تو رو هم با خودشون توی این باتلاق غرق نکنن!!!

به خدا عاشق بودن حتی از نوع بی حاصلش مثل عشقی که من دارم ،

به هزاران زندگی ازنوعی که باید مثل گرگ ها روبروی هم بخوابی تا نخورنت  شرافت داره

آره من این عشق بی حاصل رو با هیچ کدوم از اون ویلا و ماشیت هایی که هوای داخلشون ناجوانمردانه سرده عوض نمیکنم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 19:35 توسط سط| |

آدم میتونه کسی رو دوست داشته باشه 

نمیشه کاریشم کرد

اما به نظرت میشه به یه نفر گفت یه فرد خاص رو دوست نداشته باشه؟

نمیدونم شاید بهتره سوالم رو اینجوری مطرح کنم:

به نظرت اصلا دل این حرفا سرش میشه؟

یا میشه به دل امر و نهی کرد؟

به نظر من امر و نهی فقط در مواردی موثره که گوش شنوایی وجود داشته باشه

اما دل تا وقتی که محبت فردی داخلش نشده اصلا وجود خارجی نداره

در واقع اصل وجود دل وابسته به محبته

دل از موقعه ای که به وسیله محبت آفریده شده کر و کور بوده و هست

خب با یه اینچنین موجودی اصلانمیشه با زبون پند و نصیحت و امر ونهی ارتباط برقرار کرد

شاید در مورد نحوه آفرینش دل نظریه های زیادی گفته نشده باشه

فکر کنم مشهورترین این نظریات رو میشه در بیت زیر مشاهده کرد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

           یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

این نظریه رو شاید بشه در دسته نظریات عرفانی نحوه آفرینش دل قرار داد

اما من خودم زیاد به این نظریه اعتقادی ندارم

لابد می پرسی پس کدوم نظریه رو قبول دارم؟

باید خدمتتون عرض کنم که من خودم در این مورد صاحب نظریه هستم

آره بابا ما هم حرفایی برا گفتن داریم!!!

هر چند شاید اون کسی که باید حرفام رو گوش بده گوش نمیده

خب بریم سراغ نظریه من

بر اساس این نظریه دل و عشق رابطه مستقیم با هم دارن

فقط عاشقا دل دارن!!

البته برای اثبات این جمله کافیه به گذشته نگاهی بکنیم

افراد عاشق دل انجام کارهایی رو داشتن که حتی در بسیاری از موارد شبیه افسانه بوده

نمونه این حرفم در جمله زیربه خوبی بیان شده است:

بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد

نمیدونم در مورد نظریه Big Bang چیزی شنیدی یا نه؟

این نظریه در مورد نحوه پیدایش کیهان بحث میکنه

در واقع نظریه من الگو گرفته شده از این نظریه میباشه

البته شاید بهتره بگم نظریه من در مورد آفرینش دل میتونه دلیلی برای اثبات کار آمدی این نظریه در باره نحوه آفرینش کیهان باشه

خب بر اساس نظریه بيگ بنگ جهان از انفجار حجم بسیار کوچک - ابعادی کوچکتر از حفره های روی پوست - ، با دما و چگالی بسیار زیاد آغاز شده است والبته زمان هم از همان موقع آغاز شده است

فکر کنم بهتره نحوه آفرینش دل در وجود خودم رو بر اساس این نظریه برات بیان کنم

تمام وجود من که شاید کوچکتر از ماده اولیه برای پیدایش جهان است در کسری از ثانیه بر اثر امواج ساطع شده از طرف یک منبع خارجی!!!(تو)!! ملتهب و برانگیخته شد و البته زمان برای من هم از اون لحظه معنا پیدا کرده است

با گذشت زمان دمای بدن من بالاتر و بالاتر رفت

تا اینکه تمام وجود من ذوب در تو شد

با انبساط این ماده مذاب و حالت گرفتن آن در قالب تو دل به وجود آمد

والبته این دل دقیقا مانند زمین و دیگر سیارات کیهان دارای هسته آتشینی هست که هرز گاهی این مواد مذاب داخل هسته آتشین به شکل آتش فشانی بیرون میزند و سراسر وجود من رو میسوزاند

آتش درونی دل هیچ گاه خاموش نمی شود

خب دل از زمانی که آفریده شد مانند حافظه ROMکامپیوتر اطلاعاتی(محبت) روی اون هک شده است که فقط قابل خواندن است

و هیچ ویرایشی بر روی اون نمیشه انجام داد

 ROM=Read only Memory

خب با این توضیحات که گفتم میشه نتیجه گرفت که وقتی دل و عشق به وجود اومد دیگه کار از کار گذشته و هیچ امر ونهی کارایی نداره

حالا بازم میتونی بگی که منو دوست نداشته باش ولی اینو بدون که حافظه ROM دل من فقط قابل خواندنه و نمی تونم ویرایشی روی اون انجام بدم

و در پاسخ این درخواستتون دلم بهت میگه:

error

(خطا)

Your request is impossible

(درخواست شما غیر ممکن است)

Because I love you

(زیرا من عاشق شما هستم)

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 23:30 توسط سط| |

باز هم روزها رفتند و رفتند ،تا اینکه بازم یه ۹ تیر دیگه اومد .

لابد میپرسی مگه ۹ تیر چه اتفاقی افتاده که اینجوری صحبت میکنم؟

توی این ۹ تیر برای من یه اتفاقی افتاده که بی شک هر کسی جای من بود،هر سال توی این روز جشن میگرفت؟

چی؟

میگی چه جشنی؟

خب معلومه دیگه جشن تولد

آره ۹ تیر روز تولد منه

البته منم تا چند سال پیش توی این روز جشن تولد میگرفتم تا اینکه...

جونم برات بگه تا اینکه  پس از یه اتفاق ساده و یه دیدار که برا خیلیا حتی خودت بسیار معمولی بود متوجه شدم که به قولی نیمه ای که اون رو نیمه گم شده آدم مینامن رو پیدا کردم

البته من تورو نیمه گمشده خودم ننامیدم چون تو تمام وجود گمشده من بودی

پس از این بود که متوجه شدم اصلا منی متولد نشده که بخوام براش جشن تولد بگیرم

دیگه از اون روز به بعد من روز ۹ تیر رو روز آغاز فراق نام نهادم

آخه فکر کنم از همون روزی که منو ساختن فقط به صورت یه کالبد جسمانی بدون روح ساختن

چون روح من تو هستی

بدون شما من مثل یک رباط هستم

ولی دیگه مردم که این چیزا سرشون نمیشه

اونا فقط ظاهر رو میبینن

اونا روز ۹ تیر رو روز تولد من میدونن

البته فکر نکنم زیاد این روز برا شما مهم باشه

شاید بهتره بگم اصلا مهم نیست

آخه مورچه چیه کله پاچه اش چی باشه؟

شاید انتظار اینکه تو روز ظاهری تولدم رو بهم تبریک بگی یه انتظار بیجایی باشه

ولی دوست دارم اینو بدونین

که تبریک این روز از طرف شما برام یه چیز دیگه است

اصلا برام مهم نیست دیگران این روز رو بهم تبریک بگن یا نگن

بزار اصلا بهم تسلیت بگن!!!

مهم نیست

برای من فقط و فقط مهم توهستی و بس

خب دیگه بازم داره اشکام در میاد

بذار بحث رو عوض کنم

آره دیگه بازم این ۹ تیر اومد تا بگه ۱ سال دیگه بدون شما و فقط در آرزوی رسیدن به تو گذشت

آره گذشت

امااین مهمه که چطور گذشت؟

یه لحظه یاد یک بیت از حافظ افتادم:

گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر

               آری شود ولیکن به خون جگر شود

حالا من نمیدونم حافظ از زبون کی شنیده که صبر سنگ رو تبدیل به لعل میکنه اما مهم اون مصرع دومشه

اون چیزیه که مشخصه جناب حافظ هم مثل من اونو با گوشت و استخونش لمس کرده

دوست دارم اینجا یه نامه خطاب به حافظ بنویسم،

البته با اجازه شما

باسمه تعالی

از (سط)عاشقی دل سوخته به محضر جناب لسان الغیب حافظ

با اهداء صمیمانه ترین سلام ها و عرض ادب

با احترام به استحضار میرساند تمامی آن خبرهای مبنی بر تبدیل سنگ به لعل ، با استفاده از ماده ای شگفت انگیز به نام صبر کذب محض می باشد،لذا بی دلیل خود را دلخوش به این شایعات نا معتبر نفرمایید

به خدا از شاعر با ذکاوتی مثل شما بعید است فریب اینگونه اخبار کذب را بخورید

با تشکرفراوان

(سط)

۱۳۹۲/۴/۹

خب دیگه باید منتظر ویرایش جدید کتاب دیوان حافظ بمونیم ببینیم حضرت حافظ این بیت رو اصلاح میکنه یا نه؟

ولی یه چیزی بهت بگم که حتی به حافظم نگفتم:

خداییش من سنگ بودن با تو رو به هزاران هزار تن لعل بدون تو ،ترجیح میدم

در واقع لعل بدون تو برای من از ارزن هم بی ارزش تره

به قول خود حافظ:

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را,

    به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست.

البته باید گفت بازم گلی به جمال این داش سعدی خودمون

آخه میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

سعدی هم که توی عصر خودش یه پا جهان گرد بوده دیگه!!!

شاید دلیل اینکه سعدی زیر بار شنیده ها نرفته همینه دیگه

اما نه خداییش شعرهای سعدی رو خیلی دوست دارم

شنیدی میگن آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

فکر کنم به خاطر همینه که اشعارش رو دوست دارم

حالا دیگه پاچه خواری سعدی کافیه بهتره برم سراغ اون شعرش که مد نظر منه

من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم

              کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

فکر کنم اگه همینطور ادامه بدم این مطلبم میتونه یه منبع بسیار خوبی برای امتحانات دکترای رشته ادبیات بشه!!!!!!!!!!

خب بگذریم از این بحث ها

اما قلمم توان آن را ندارد که از بی تابی بنویسد،از بی قراری و همینطور از اضطراب

و البته اگر چنین توانی داشت هیچ چشمی یارای خواندن و هیچ گوشی توانایی شنیدن آن را نداشت

چگونه برایت بنویسم که دوریت بر من چگونه میگذرد

در این روز تولدم باید بنوشم،

آری بنوشم به سلامتی لبخندی که اجازه نمیدهد حال خرابم رو برای همه توضیح بدم

و به سلامتی غم

به سلامتی غمی  که وقتی تنهاترین هستم همیشه باهامه

و صد البته به سلامتی تو

به سلامتی تویی که اگه نباشی دیگر منی هم وجود ندارد

و

مینوشم به سلامتی

تو

تو

تو

تو

تو

تو

تو

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 7:2 توسط سط| |

به نظر من هر چیزی که توی این دنیا بدون دلیل خاص،و بدون اینکه هدف خاصی رو دنبال کنه وجود داشته باشه عبث و بیهوده است

مثلا در نظر بگیر اگه شعله آتش خاصیت سوزانندگی و گرم کنندگی رو نداشت،

اونوقت به نظرت بود و نبود شعله هیچ تفاوتی داشت؟

خب حالا بریم سراغ یه انسان

یا بهتر بگم یه عاشق

بازم دقیق تر بگم ؟

خود من

مگه یه فرد عاشق توی زندگیش چه هدفی رو باید دنبال کنه؟

اصلافلسفه خلقت یه اینطور فردی چیه؟

نه اشتباه فکر نکن

اصلا اهل فلسفه بافی نبودم و نیستم

تنها هدفم اینه که برا خودم و اگه شما هم دوست داشته باشید ثابت کنم که زندگی من هم عبث و بیهوده نیست

البته اگه واقعا نباشه!!!!

خب از بحث اصلی دور نشیم

یعنی تنها هدف برای خلقت یه انسان ،

اونم از نوع عاشقش

تنها و تنها تبدیل اکسیژن به دی اکسید کربنه؟

c +o2 → co2

یعنی هدف از خلقت این شازده پسر

که تازه خالقش هم پس از خلقتش کلی برا خودش کلاس گذاشته، و حتی به خودش تبریک گفته(فتبارک الله احسن الخالقین)

وحتی پس از تشریف فرمایی حضرت آقا

یکی از بهترین خادمان درگاهش رو به خاطر اینکه به آقا نگفت ما زمین خوردتیم 

با اون همه سابقه خدمت از عرش به فرش کشوند(قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ )

انجام یه واکنش شیمیایی بود؟

خب  واقعا اگه اینطور باشه نه تنها وجود یه اینچنین موجودی عبث و بیهوده هست بلکه حتی میتونه یه فاجعه برای محیط زیست باشه!!!

به نظرت این همه میگن درخت بکارید براچیه؟

تازه یه روز روهم توی تقویم به خاطر همین اشغال کردند

خب برا اینه که درختا و گیاهان بادارا بودن کلروپلاست پس از کلی جون کندن یه مقدارناچیزی  اکسیژن که ماده لازم برای حیات بسیاری از موجودات زنده هست درست میکنن(حال کردی از این همه معلومات زیست شناسی!)

حالا شازده با این همه مانور تبلیغاتی که روش شده بیاد و همه ی رشته های گیاهان بیچاره رو پنبه کنه!!!

خب شما خودت کلات رو قاضی کن

زندگی این موجود با این هدف مهم(تبدیل اکسیژن به دی اکسید کربن)عبث نیست؟

تازه میگن شب اول قبر میخوان از این چهره ماندگار در مورد کارهایی که کرده سوال هم بپرسن(وای چه شبی بشه!!!)

خب دیگه مصرف کردن اکسیژن نیاز به پرسش و پاسخ داره؟

البته اگه دست ما بود طرح حذف کنکور شب اول قبر رو با سه فوریت تقدیم جناب نکیر و منکر میکردیم!!!

نه خداییش یعنی قبول میکنی  این همه ریخت و پاش فقط برای یه واکنش سوختن باشه؟

(واکنشی رو که در اون اکسیژن با دیگر مواد ترکیب ومصرف میشود رو سوختن گویند)

یعنی واقعا قبول نداری هدف اصلی از آفرینش این موجود عجیب الخلقه انجام همون واکنش سوختن بوده؟

اما من کاملا قبول دارم همه این دبدبه و کبکبه هابرا سوختنه!!!

اما نه سوختن اکسیژن

بلکه سوختن دل و جان

در شب اول قبر از سوختن اکسیژن سوال نمیشه اما از سوختن در شراره عشق سوال میشه.

و وای به حال کسایی که نسوخته باشن

اصلا آتیش جهنم رو هم گذاشتن برا همین افراد تا به نوعی جبران کم کاریاشون توی دنیا باشه

میدونی دارم لحظه شماری میکنم برای اون موقع

آخه من با دلی که دارم فکر کنم از صدر نشینان بهشت باشم!!!

حتی شاید بالاتر از حضرت خلیل وایسم

آخه اون توی دنیا وقتی توی آتیش رفت

قبل از اینکه دل سوخته بشه براش گلستان شد

اما حال دل من رو میشه از یکی از اشعارم دریافت:

آتشی در دل شرر افکنده است

             زان شرر تا عرش اعلا رفته است

شد جهنم،آن بهشت بی مثال

          زاخگری خاموش که ازاوجا مانده است

حالا دیدی عبث نیستم ؟!!!

البته این عبث نبودم رو مدیون تو هستم

و به سبک اخوان ثالث میتونم بگم:

من که نامم سط

مدیون تویی هستم که نامت هست نع

آره مدیون عشق پاکی هستم که حتی پاکتر از آبیست که سهراب میگفت آنرا گل نکنیم

نمیدونم

شاید بهتر بود سهراب میگفت :

دل را گل نکنیم

البته فکر کنم سهراب هم دلسوخته بوده

چون فکر میکرده اگه این آب برسه بر دلش خاموشش میکنه

(شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي)

آخه کسی نبود به اون بنده خدا بگه این آتیشاکه با آب خاموش شدنی نیست

خداییش آبی که نتونه آتیش رو خاموش کنه باید گل بگیری توی سرش

دیگه از این به بعد بهتره بگیم

آب را گل بکنیم

فقط کسی که آتیشش زده میدونه چطور خاموشش کنه

درست نمیگم؟

آره با توام

با تویی که دل منو آتیش زدی

دیگه سوختنش بس نیست؟

حتی ابراهیم خلیل رو هم جا گذاشتم

دیگه نمیخوام به درجات اعلاتر برسم

دیگه تو رو میخوام

خودتو

نه آتیشتو

و به قول خودم (سط):

زآتش هجران دو بالم سوخت،جانم سوخته

                 با وصالت التیامی ده ،به قلب سوخته

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 21:37 توسط سط| |

میدونی هر روزاولین جمله ای رو که پس ازبیدار شدن میگم چیه؟

میگم: آه بازم صبح شدو خورشید خانم مطابق هر روز سر وقت شروع به کارش تو آسمون کرد.

انگار این خانم خورشید آسمانی نمی خواد برا یه روز هم که شده با تاخیر سر کار بره.

از شانس بد من هر چی بگی کم گفتی.

آره از بخت و اقبال تابان و درخشان من همه این روزا شدن وظیفه شناس.

وگر نه این خانم خورشیدِ خودش بعضی وقتا هم بوده که وسط روز تو اوج کار محل کارش رو ترک کرده و همه رو الاف خودش کرده!!!(کسوف).

شاید بپرسی اینکه خانم خورشید آسمانی وظیفه شناس  صبح به موقع سر کارش میره و اصلا تاخیر نداره  چه ربطی به تو داره؟

خب اینم یه سواله دیگه.

ربطش به من اینه که سرکار رفتن این خانم محترم همانا و پایان رویاهای شبانه من که شدن خوره ذهنی روزهام ، همان.

آخه میدونی چیه دقیقا وقتی که توی خواب شما می خواین به درخواست من پاسخ مثبت بدین این حاج خانم میره سر کارش و با فرکانس های مریی و نامریی که به طرف ما میفرسته جلسه مارو به هم میزنه.

فکر کنم اگه یه روز خانم خورشید خواب بمونه و فقط 5 دقیقه دیرتر بره سرکار شما بله رو به من میگین.

نمیدونم شایدم خورشید خانم از رییسش خیلی میترسه.

شاید اگه دیر بره سرکار با توبیخ مسئولش مواجه میشه.

نمیدونم شایدم پرکیسش رو قطع کنن!!

البته اگه بتونم پیشه مسئول مافوق این سرکار خانم علیّه خورشید آسمانی برم ممکنه بشه یه چند دقیقه مرخصی اول وقت براش بگیرم.

اصلا گمان میکنم پس از این همه خدمت خالصانه که این خواهر عزیز ما انجام داده  نیاز به چند وقتی مرخصی استحقاقی داره.

ناگفته نمونه یه نشونه هایی هم از رییسش پیدا کردم.

میگن مرد بسیار خوبیه.

فکر کنم تو کارش هم حسابی استاده وماهر.

آخه مثل اینکه همه بهش میگن اوس کریم.

تازه با هزار دردسر تونستم یه پارتی حسابی پیدا کنم که باهاش برم در خونه این آقا کریم.

میدونی اسم پارتیم کیه ؟

اسم کوچیکش آقا رضاست.

شنیدم دست به خیرش خوبه.

تازه یه بار هم وقتی طلب کارا ریخته بودن در خونه آهو خانم این آقا رضا پا تو مردونگی گذاشت و ضمانت آهو خانم رو کرد.

البته آهو خانم زن بسیار با آبروییه بود

نمیدونم آقا رضا برا منی هم که آبرویی ندارم پادرمیونی میکنه یا نه؟

خدا کنه نگاه به روی سیاه من نکنه واین آقا رضا یه رویی هم برا ما پیش آقا کریم بندازه.

چون شنیدم آقا کریم با این داش رضای ما رفیق فاب هستن.

خلاصه ما که خیلی روی این آقا رضا حساب باز کردیم.

البته این حرفا بین خودمون بمونه ها؟!!! آخه ممکنه این آقا کریمه خوشش نیاد کسی بفهمه.

شاید بپرسی گیرم که تو خواب به تو بله رو گفتم چه سودی به حالت داره؟

میدونی در جواب این سوالت این یه بیت رو که از اشعار خودمه تقدیم میکنم به شما:

تو که در بیداریت با من نداری هیچ صنم

                شاید اندر خواب بیایی و بشینی در برم

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 14:57 توسط سط| |

بعضی آدما وقتی با کسی بحث و گفتگو میکنن  و میبینن  طرف مقابل در تایید حرف خودشون یه بیت شعر مثلا از مولانا می یاره فکر میکنن که اون یک بیت شعر وحی منزلِ، و به قولی آچمَز میشن

البته منم خیلی دلم میخواست بعضی از این شعر ها و ابیات زیبا وحی منزل می بود

مثلا بیت زیر از حافظ رو در نظر بگیر:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

 

 

             نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

خب اگه مثلا این یک بیت درست می بود به نظرت چی میشد؟

احتمالا من با این دلی که دارم می تونستم کارهایی رو بکنم که حتی نظیر اونارو  داخل افسانه ها هم نمیشد پیدا کرد

چیزی شبیه غول چراغ جادو!!!

فکرش رو بکن اگه واقعا اینطور میشد چی مشد؟!!

البته مطمئنم که شما خوشحالید که چنین چیزی فقط یه افسانه بیش نیست

که البته این خوشحالی شما هم باز ناشی از عدم شناخت کامل از من(سِط) و عشقم هست

مگه عاشق می تونه  معشوقه را به جبر واداره؟

مگه عاشق به جز چشم گفتن به معشوقه میتونه چیزی دیگه بگه؟

البته بعضی از ابیات رو میشه فراتر از وحی دونست

چیه؟

مثال بزنم؟

خب مثالش تویی دیگه

همونجایی که باز حافظ میگه:

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس, 

          زهر هجری چشیده‌ام که مپرس.

گشته‌ام در جهان و آخر کار,

          دلبری برگزیده‌ام که مپرس

اون یه بیت آخرش رو که خودت بهش واقفی

اما در مورد بیت اولش سکوت میکنم

چرا که،

سکوت سرشار از نگفته هاست

خیلی از جملات و کلمات رو باید لمس کنی تا بتونی معنیشونُ درک کنید

اصلا فکر کنم عشق و دردش رو با خط بریل نوشته اند

باید لمسشون کنی

فقط کافیه به دلت رجوع کنی تابفهمی عشق چیه و عاشق واقعی کیه

دوست داشتم،

برا یه چند روزی هم که شده خدا بهت این اجازه رو میداد تا باطن مردم رو ببینی

البته مطمئنم باطن من رو به رنگ خون میدیدی

اره

خون دلم تمام وجودم رو گرفته

البته اگه یه کم صبر کنی دیگه نیاز به چشم باطن بین هم نداری

آخه دیگه اشکام داره خشک میشه

دیگه میتونی خون دل رو که از چشمام میاد بیرون ببینی

از غَمِ عِشق شُد دِلَم خون

             وَز رَهِ چَشم رَفتُ بیرون

قبلا مثلاوقتی میگفتنیعقوب از دوری یوسف آنقدر گریست تاکور شدبرام قابل توجیه نبود

 با خودم میگفتم:مگه آدم ممکنه دلش برا یکی اونقدر تنگ بشه که برا دوریش از شدت گریه کور بشه؟

حالا میفهمم که یعقوب در فراق یوسف چه کشید

 تازه میشه یعقوب رو سرزنش کرد که چرا زنده مونده؟

البته فکر کنم شما هم مثل قبلا من فکر میکنید

آخه تا به سر آدم نیاد درک نمیکنه معنیش چیه

به قول سعدی:

شب فراق که داند که تا سحر چند است

        مگر کسی که به زندان عشق دربند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

         بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 15:57 توسط سط| |

داشتم با خود فکر میکردم که توی این دنیا واقعا همه چیز از قانون سوم نیوتن پیروی میکنه

این قانون میگه که هیچ نیرو و جاذبه ای در طبیعت تک نیست 

یعنی هر کشش و جاذبه ای که وجود داشته باشه در طرف مقابل یک کشش و جاذبه ای در خلاف جهت ، وجود دارد که جاذبه اولی رو خنثی میکنه

حداقل میتونم بگم در مورد ما دو تا این قانون صادق بوده

من سعی در جذب شما  دارم ولی شما به همان اندازه در گریز از من می کوشید

خیلی متاسفم که زندگی من شده یه آزمایشگاه تحقیقاتی کوچک برای اثبات قوانین نیوتن!!!!!

خب دیگه دنیا همینطوره و نمیشه کاریش هم کرد

یکی مثل من باید تاوان انجام این آزمایشها رو بده و بعدش افتخارش نصیب یکی دیگه مثل نیوتن بشه

شاید هم اگه نیوتن الان زنده بود من هم همراه او به صورت مشترک جایزه نوبل رو دریافت میکردم!!!!

وصد البته اگه این جایزه رو دریافت میکردم اون رو دو دستی تقدیم شما میکردم

البته نه به این دلیل که شما هم در اثبات این قانون نقش داشتید

نه به هیچ وجه

بلکه فقط و فقط به این دلیل که قصد دارم هر چه دارم رو تقدیم به شما کنم

جانم رو هم، اگر چه ناقابل است بدون کوچکترین چشمداشتی فدات میکنم

جایزه نوبل که چیزی نیست

آخه عشق رو که نمیشه با درهم و دینار ارزش گذاری کرد

مگه یه مشت آهن و کاغذ میتونن جای عشق رو برا آدم بگیره؟

مگه من میتونم تو رو با دنیا عوض کنم؟

مگه من میتونم بدون تو زنده بمونم

من که بی تو زندگانی میکنم

                    گر نمیمیرم گرانی میکنم

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 21:39 توسط سط| |

می خواهم از وجود خودم برات بنویسم

یا بهتر است بگویم میخواهم از عشق برایت بنویسم

از همانی که مولانا در موردش میگوید

«تو به یک خواری گریزانی ز عشق

                  تو به جز نامی چه میدانی زعشق »

از همان عشقی که به یه جمله و یه کلمه ختم نمیشه بلکه به یه عمر زندگی ختم میشه

از همانی که مثنوی ها در موردش نوشته اند اما هنوزاز شناخت آن درمانده اند

نمیدانم که تا چه اندازه از عمق عشق در وجودم آگاهی

از عشقی که آتش آن در حال سوزاندن جانم هست

از عشقی که شاید در دل خود به آن نیش خند میزنی

از عشق به خودت

بله

عشق به تویی که عزیزترین فرد زندگی ام هستی

هرچند در زندگی ام نیستی

عشق به تویی که من به سوی تو در شتاب

و تو از من گریزان

از عشق به تویی که دوست ندارم بدون شما حتی به بهشت بروم

و تویی که تا توان دارم در طلبت می کوشم

اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم
               تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم

از عشقی که نمیدانم شاید ازلی باشد

ولی میدانم ابدی خواهد ماند

اصلا چرا از عشقت بنویسم

از خودت مینویسم

از تویی که سراسر خوبی هستی

از تویی مینویسم که جان من هستی

و بلکه بالاتر از آن

از تو مینویسم

از تویی که حتی مطمئن نیستم این نوشته ها رو بخوانی

از تویی که عشقم را فقط قابل احترام خواندی

از تویی که بسیار مقدس تر از عشق هستی

اصلا  عشق تقدسش را از تو گرفته است

و بی تو عشق همان رسوایست

یا بهتر است بگویم بدون تو عشق معنایی  برای من ندارد

بدون تو دلی وجود ندارد که عاشق شود

من دلم را به تو دادم و پس نخواهم گرفت

و تو خود مختاری

که با آن هر کاری که میخواهی بکنی

میخواهی آتشش بزنی؟

بزن

میخواهی بشکنی؟

بشکن

ولی خواهش میکنم نگو که

کاری به دلت ندارم

خواستم باز هم بنویسم اما چه کنم

چه کنم که اشک اجازه دیدن نمیدهد

و لرزشی که از فرط  زجه بر دستانم افتاده است اجازه نوشتن نمیدهد

باچشمانی اشک ریز و صدایی که در گلو خفه می شود باز میگویم

دوسِت دارم

دوسِت دارم

دوسِت دارم

دوسِت دارم

دوسِت دارم

 

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 15:40 توسط سط| |

امروز شنبه اول تیرماه است

آری بلندترین روز سال

بلندترین روشنایی

ومن در این بلندترین روز سال

از خالق روشنایی

از همان کسی که اینگونه صدایش میزنیم:

یا نورالنور/یا منورالنور/یا خالق النور 

تنها تورا میخواهم

تو که عشق من هستی

توراکه هدیه الهی نام نهاده امت

که البته شاید آرزویی بزرگ باشد

اما من به بزرگی کسی نگاه میکنم که دست طلبم را به سویش دراز کرده ام

که او بر همه کاری تواناست

وبه بندگانش

هرچند گنه کار باشندمانند من،

به چشم رحمت نگاه میکند

وسائلان درگاهش را

دست خال بر نمیگرداند

ومن اینجادیگر با شاملو موافق نیستم

که میگفت:

 دست خالی را باید بر سرکوبید

نه به هیچ وجه این جمله رو نمی پذیرم

زیرا تاخدایی مانند

الرحمن الرحیم وجود دارد

دست بر سر کوباندن هیچ توجیهی ندارد

من به خاطر این از خدا دم نمیزنم که خود را فردی مقدس جلوه دهم

زیرا با تمام وجود به این چند بیت از فروغ اعتقاد دارم که میگفت:

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود،   

                 بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا.

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب،

                 بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا.

دیشب شیخ ،ما راکه از قبیله عشقیم  رسوا نام نهاد

زیرا که ما را با مقیاس و میزان خود سنجید

شیخ همه مستان را مست ازآن می میبیند که از انگور ساخته اند

شیخ آتش شعله ور در دل ما را ندیده است

و چه ظلم عظیمی است به خالق این آتش

که سوختگانش را رسوا نام نهی

شاید بهتر است بگویم شیخ از این آتش بهر ه ای نبرده است

و باز دست به دامن فروغ می شوم تابتوانم ضعف گفتار خود را نهان کنم

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد،        

                 گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود؛

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق،    

                  نام گناهكاره  ی رسوا! نداده بود.

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 17:7 توسط سط| |

کاشکی شعر مرا می خواندی

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این
فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد
شور
عشق و مستی
و تو چون مصرع
شعری زیبا
سطر برجسته ای از
زندگی من هستی

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر
باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی
تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی
زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ

بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 23:43 توسط سط| |

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 23:30 توسط سط| |

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش‌تر از اینت ندانم.
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،
به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

تو زهری، زهر گرم سینه‌سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.

بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر!
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است، اما … نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب‌آلود،
تنم را در جدایی می‌گدازد
از آن شادم که در هنگامه‌ی درد،
غمی شیرین دلم را می‌نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی‌ست.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تو را دارم که مرگم زندگانی‌ست.

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 23:22 توسط سط| |

 به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که دردل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه بک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خک 

 خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای زن

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

بوسه جان داد به روی لب من

دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

 آه ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 23:11 توسط سط| |

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟!

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 22:44 توسط سط| |

شـــب است ودربـه درکوچـه های پـردردم

فقیر وخسته به دنبـال دوسـت مـیـگردم

اسیـر ظلمتـم ،

رفیق کـجـــــــــــا ماندی؟

من بـه اعتبار تو فانوس نیـاوردم...

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 22:41 توسط سط| |

یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست
یه عاشق فکر سود و ضررش نیست
همه خوب و بد قصه شو میخواد
یه عاشق نگرون آخرش نیست
یه عاشق مثل من مبهوت یاره
دلش تو سینه دایم بی قراره
یه عاشق مثل من خوشبخته با عشق
کنارت راضیه از هرچی داره 
از عشق تو بی تابم
از عشق تو مجنونم 
ناشکری نکن عشقم
ناشکری نکن جونم 
پیشت گم کرده قلبم دست و پاشو
نمی تونم بگم حال و هواشو
یه عاشق مثل من می میره بی تو
دیگه از من نپرس چون و چراشو
دیگه گم کرده قلبم دست و پاشو
نمی تونم بگم حال و هواشو
یه عاشق مثل من می میره بی تو
دیگه از من نپرس چون و چراشو

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 12:27 توسط سط| |

عشقم

فقط رفتی بدون کلامی کــه بوی اشـک دهد

فقط رفتی بدون نگاهی که رنگـ حسرت داشتـه باشد

فقط رفتی و من شنیدم آرام گفتی: اخیش راحت شدم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 23:37 توسط سط| |

اگه میتونستم تـودنیا یـه چیزدیگه باشــم میخواستم اشک چشمهای تـوباشم
میدونی چرا ؟

چونکه توچشمات متولدبشم،

روی گونه هات زندگی کنم

وروی لبهات بمیرم.


نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 23:19 توسط سط| |

چقده سخته بدونی

اون که میخوایش نمیمونه

که دلش یه جای دیگس و

همه وجودش مال اونه

چه بده برای اونکه

جون میدی غریبه باشی

بگی میخوام با تو باشم

بگه میخوام که نباشی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 23:14 توسط سط| |

ای عشقم

شــایستــه اســتــ در وصفتــ از بزرگان ادبیاتــ ایران کمک بگــیرم

از شاملو

که میگفتـــ:

و چشمانتــــ راز آتش است
و عشقتــــــ پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشتــــــ
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز شهر
که با هزار انگشت
به وقاحتـــــ
پاکی آسمان را متهم می کند...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 23:1 توسط سط| |

Design By : Mihantheme